تبليغاتX
<BGSOUND src="http://www.bachehayeghalam.com/media/sound/tavashih06.wma" loop=infinite> عاشقی در خون خود غلتیدن است

عشق مردو زن به هم از ديد شيخ الرئيس ابن سينا:يک مرض روان تني که منشا آن غريزه است...
عشق مردو زن به هم از ديد (روانشناسي مدرن) زيگموند فرويد:يک عقده بيوشيميايي که ذاتش خودخواهي محض است ...
عشق مردو زن به هم از ديد  زکرياي رازي:يک عارضه رواني حاد عشاق بر اثر وابستگي جنسي از حيوانات هم پست تر مي شوند.
عشق مردو زن به هم از ديد اپيكور:خردمند چگونه دل به چيزي مي سپارد كه روزي پديد آمده و روزي ناپديد خواهد شد؟
عشق مردو زن به هم از ديد ويليام شکسپير:عشق کور است و عاشق حماقت خود را نمي بيند در آنچه خوانده ام وآنچه از افسانه و تاريخ شنيده ام راه عشق حقيقي هموار نيست.
عشق مردو زن به هم از ديد فرانتس کافکا:عشق در نظر من آن است که تو خنجري هستي که من در درون خويش مي چرخانم.
عشق مردو زن به هم از ديد مارسل پروست:در عشق جان را آرامشي نيست چرا که هر چه به چنگ آوري در آرزوي بيشتري.
عشق مردو زن به هم از ديد خيام:با لاله رخي اگر نشستي خوش باش...(همين)
عشق مردو زن به هم از ديد حافظ:چو عاشق مي شدم گفتم که بردم گوهر مقصود.ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد.
عشق مردو زن به هم از ديد سعدي:چو عشق آمد از عقل ديگر مگوی.که در دست چوگان اسير است گوی
عشق مردو زن به هم از ديد جلاالدين مولوي:با خودي تو ليک مجنون بي خود است.در طريق عشق بيداري بد است.
عشق مردو زن به هم از ديد شوپنهائر:ريشه عشق در غريزه طبيعي جنسي است.عشق با نيروي غريزي خود عقل را وارونه کرده براي رسيدن به نر يا ماده ايده ال موجب آشوب در جان و روان  مي شود براي رسيدن به معشوق سلامتي ثروت و مقام را تباه مي کند .هر عمل عاشقانه عاقبتي مضحک يا غم انگيز دارد ...
عشق مردو زن به هم از ديد نيچه:عشق شوق مفرط به تملک ديگري است.عاشق مي خواهد مالک بي قيد و شرط معشوق باشد با سيطره بي چون و چرا بر جان و تنش.
عشق مردو زن به هم از ديد ژان پل سارتر:در عشق.هر فرد ديگري را از *خود بودن*باز مي دارد و حالت فاعلي او را به حالت مفعولي مي کشاند و بدين سبب عشق بيزاري تغيير شکل يافته ايست که به برده ساختن ديگري مي انجامد.
عشق مردو زن به هم از ديد ساموئل جانسون:عشق خرد نادان و نابخردي داناست.
عشق مرد و زن به هم از ديد جبرييل :جبرييل به محمد حرفي از عشق نزد .صحبت از نجات بود.
عشق مرد و زن به هم از ديد مجنون :{ليلي}

                        &&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&


عشق مرد و زن به هم از ديد سياستمدار:در مقياس جمعي همان فاشيسم است و در مقياس فردي همان علامت تعجب.
عشق مرد و زن به هم از ديد جامعه شناس:نسبت مستقيم با چاپ آثار فرهنگي همچنين گسترش طلاق خودکشي شيوع امراض رواني وگسترش روسپي خانه ها و دادگاه ها دارد.همچنين نسبت عکس با ظهور خردورزي در سطح کلان.
عشق مرد و زن به هم از ديد آنوراكتا استاد مديتيشن من :عشق مرد وزن به هم بي راهه است و دايره بسته. دانا از بيراهه به خانه نميرود اما بين عاشق شدن تا معشوق بودن راهي هست.كه آن راه در مراقبه مستور است.
عشق مرد و زن به هم از ديد روانپزشك:درمان عشق بدون وصال و مرگ بدين ترتيب است هر روز هنگام صبحانه و نهار دو كپسول 20 ميلي گرمي فلوكستين (پروزاك سابق)با غذا ميل مي كنيد تا 30 روز (يك دوره)بعد ديگر مزخرف نخواهي بافت .
عشق مرد و زن به هم از ديد ساحر:دو قرباني خرج دارد تا عشق سردي و سردي نفرت شود.
عشق مرد و زن به هم از ديد يك شيعه:گرچه عشق چونان مرضي ناگهان گريبان انسان را مي گيرد اما آيا شنيديد كه حسين بن علي عاشق زني شود آيا شنيديد كه جعفر صادق به زني دل باخته باشد؟آيا شنيديد علي بن ابي طالب ياموساي کاظم يا بقيه اوليا شيداي دختري شوند؟چرا؟وقتي عقلت بر غريزه ات چيره شد اين راز را مي فهمي.
عشق مرد و زن به هم از ديد پدرم:اگر باعث اصلاح نژاد بشود خوب است.
عشق مرد و زن به هم از ديد مادرم:اگر باعث مي شود انسان اهل مدارا شود خوب است.
عشق مرد و زن به هم از ديد مومن:پناه مي برم به خدا از شر شيطان رانده شده.دختران و پسران را با آموزش و اوراد و دعاهاي خاص پشتيباني مي کنم تا همچو زليخا دچار آفت عشق نشوند تا آبرويشان نرودو همچو يوسف امور را با درايت پيش برند .

عشق مرد وزن به هم از ديد شاعر:ما عزراييل به لباس اسرافيل ديديم خشتکمان بيرق شدنوشتيم جبرييل به هيئت ميکايیل ديديم ...(ما گفتيم زديم شمام بگيد زديم)
عشق مرد وزن به هم از ديد سينما و موسيقی پاپ:هر کي از عشق بدبگه خره .(از عشق نگيم از عقل بگيم؟!چی هست؟ميشه باهاش ملت رو....)
عشق مرد وزن به هم از ديد يک لات:عشق است
عشق مرد وزن به هم از ديد يک ابله:فقط عشق و ديگر هيچ.
عشق مرد وزن به هم از ديد يک شارلا تان:با عقيده ابله موافقم
عشق مرد وزن به هم از ديد زن باز:چوب دوسر گه .
عشق مرد وزن به هم از ديد دختر باز حرفه اي:عشق يعني تا احمق در جهانه مفلس در نمي مانه.
عشق مرد وزن به هم از ديد روسپي قديمي:من چه مي دونم عشق چيه دايي !اما حتمايه نسبتي با مصرف دستمال کاغذي داره.
عشق مرد وزن به هم از ديد رييس کارخانه فولاد يا رييس يک حزب سياسي:دانشجو که بودم خاطر خواه خانمي شدم الان هم5 تا بچه داريم.
عشق مرد وزن به هم از ديد معتاد به مواد روان گردان و محرک:توهم عشق پيش توهم ال اس دي هيچي نيست خرجشم کمتره.
عشق مرد وزن به هم از ديد يک دختر 17 ساله:آخ جون عشق!
عشق مرد وزن به هم از ديد يک دختر 20 ساله:جونمي يه عشق ديگه!
عشق مرد وزن به هم از ديد يک دختر 25 ساله:آخ جونم در اومد!
عشق مرد وزن به هم از ديد يک دختر 28 ساله:آخه بابا پيرت بسوزه عاشقي!
عشق مرد وزن به هم از ديد يک دختر 30 ساله:يه چيزايي داره يادم مياد!


عشق مرد وزن به هم از ديد يکی از پسرهای 18 ساله:تو کعبه عشقي و من عاشق رو به قبلتم(يعني بلوغ جنسي و حس تملک اذيتم مي کنه)
عشق مرد وزن به هم از ديد يکی از پسرهای 22 ساله:تريپ گذاشتم اين يکي رو ديگه بگيرم(يعني هنوز خرم نمي فهمم آدم عاشق هرکي شد نبايد هول بشه بگيرتش.)
عشق مرد وزن به هم از ديد يکی از پسرهای 27 ساله:توي رودخونه ي قلبت قايق من رفتني بود...(يعني تا سه نشد بازي نشد)
عشق مرد وزن به هم از ديد يکی از پسرهای 30 ساله:من ديگه بچه نميشم آه ديگه بازيچه نمي شم (يعني شاخ شيکست آمار زياد شده همه هم غلط. اصلا مامان خودت برام برو خواستگاري يه دختر خوب){حالا اون دختر خوب کيه و قانون عکس العمل چيه بماند!}
عشق مرد وزن به هم از ديد يکی از پسرهای 35 ساله:وقتي خوش تراش ترين بدن ها را به سکه اي مي توان خريد اي دريغ از من که گذارم به کيمياي عشق افتد.....................

+ نوشته شده توسط nooghteh در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:54 |

 

دختر دهه 60   :باید با آبرو باشم

دختر دهه 70   :باید تحصیلکرده باشم

دختر دهه 80   :باید پولدار باشم

 

پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه

پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی

پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی

 

 

دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه

دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه

دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه

 

پسر دهه 60 :در سن 25 سالگی سیگاری میشد

پسر دهه 70 :در 20 سالگی سیگاری می شد

پسر دهه 80 :قبل از سن بلوغ سیگاری می شود.

 

دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم

دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم

دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشیدگی می کنم

 

پسر دهه 60 : دارم  میرم باشگاه... دارم میرم زیر زمین دو استکان عرق بخورم

پسر دهه 70:دارم میرم پارتی... دارم میرم سیگار و حشیش  بکشم

پسر دهه 80 :دارم میرم دبی ... دارم میرم اسید .شیشه . کرک.ال اس دی.و هروئین و انواع قرص های  توهم زا .... مصرف کنم

 

 

دختر دهه 60 : دوست پسر یکی اونهم یه عشق پاک

دختر دهه 70 :دوست پسر یکی یا دوتا . چند تا هم زاپاس برای روز مبادا

دختر دهه 80 : دوست پسر بین یک نفر تا یک هنگ یا  تیپ در رده سنی بین 20 تا 60 سال مجرد تا صاحب عیال و چند سر عائله. بالاخره تو این همه آدم یکی پیدا میشه بخواد لباس عروس واسم بخره.

 

 

پسر دهه 60 :داریوش گوش می داد

پسر دهه 70 :ابی گوش می داد

پسر دهه 80 :مقلدین درجه 3و 4 داریوش و ابی را (که خواب عکس انداختن با داریوش را می بینند) را گوش می دهد .

 

 

دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت باید بره بمیره

دختر دهه 70:اشتباه بزرگی کردم خاک تو سرم

دختر دهه 80 : دختر باکره یعنی امل و بی فرهنگ. باید بره بمیره.

 

 

پسر دهه 60 :شریعتی می خواند

پسر دهه 70 :شاملو می خواند

پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند.

 

دختر دهه 60 :به خاطر حفظ آبرو همه کار می کنم

دختر دهه 70 :به خاطر دوست پسرم همه کار می کنم

دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار می کنم.

 

 

پسر دهه 60 :خانواده و پدر مادرم عزیزترین چیز است

پسر دهه 70 :دوست دخترم  عزیز ترین چیزاست

پسر دهه 80 :مواد محرک و توهم زا و ماشینم عزیز ترین چیزند.

 

 

دختر دهه 60 :شوهر منجی نیست شوهر کردن سنت خدا و رسم زندگی ست.

دختر دهه 70 :شوهر شوهره شوهر... بالشت سره شوهر...

دختر دهه 80 :من یک افسرده ی روانی پر از غصه ام و شوهر منجی من است و دیگر هیچ راه نجاتی نیست.

 

 

پسر دهه 60 :در هر صورت باید زن بگیرم

پسر دهه 70 :باید پولداربشم و زن بگیرم

پسر دهه 80 :باید قاطی کنم و زن بگیرم.

 

دختر دهه 60 : زن روز  و  ر.اعتمادی می خواند

دختر دهه 70 :فهیمه رحیمی و مهدی سهیلی می خواند

دختر دهه 80:بیشتر در اینترنت دنبال فیلتر شکن جدید و پروکسی است.

 

پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق

پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین

پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی

 

دختر دهه 60:سیگار کشیدن دختر یک کابوس است دختری که سیگار می کشد خراب است.

دختر دهه 70 :گهگاهی کنار پنجره یا واسه افه تو پارتی یا کافی شاپ  یه دو نخ می کشم.

دختر دهه 80 :پیش به سوی آسم، سرطان حنجره ،ریه،نای و خون قبل از یائستگی.

 

 

جوان دهه 60 :جنگ زده بود

جوان دهه 70 :غرب زده بود

جوان دهه 80 :پوچ است.

 

 

دختر دهه 60 :از خدا می ترسم

دختر دهه 70 : از بی عشقی می ترسم

دختر دهه 80 :از بی پولی می ترسم.

 

 

جوان دهه 60 :خواب صلح و آرامش می دید

جوان دهه 70 :خواب سکسی می دید

جوان دهه 80 :فقط کابوس می بیند.

 

 

پدر برای پسر دهه 60 :در حکم یک پدر مقدس بود حرمتش کاملا حفظ می شد

پدر برای پسر دهه 70: در حکم یکی از اعضای خانواده بود باید به او حال داد.

پدر برای پسر دهه 80 :سر خره عوضی اسکل بی پدر مادر.

 

دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید

دختر دهه 70 : اول مدرک تحصیلی خود را به رخ می کشید

دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبیل و ریخت و قیافه خود را به رخ می کشد.

 

داماد دهه 60 :فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم

داماد دهه 70 :فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم

داماد دهه 80 :فقط عشق و حالم و کارم.

 

عروس دهه 60 :بایدمثل مادرم سوخت و ساخت این ذات زندگی ست بدبختی و خوشبختی با هم.طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله میزان بردباری صبر و توان مدیریت منه.باید سعی کنم مثل دو رود در کنار هم باشیم. باید مدیریت کنم  این هنر زندگیه.

عروس دهه 70 :نباید سوخت وساخت اما باید زندگی کرد و همینطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پایان تلخیه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول می کنم میرم.  این هنر زندگیه.

عروس دهه 80 :مثل دو کوه برابر هم.عوضی بره مهرمو می زارم اجرا یه راست می رم با یکی دیگه.خوش بگذرون و سختی نکش.این هنر زندگیه.

 

 

مرد دهه 60:خدا  خانواده    ثروت

مرد دهه 70 :خانواده  ثروت   خیانت به همسر

مرد دهه 80:ثروت، خیانت به همسر ،مصرف پروزاک و انواع دیگر قرص اعصاب .

 

 

عروس دهه 60:تقسیم وظایف رمز موفقیت و آسایشه. من طی یک سند قانونی همسر این مرد هستم نه دوست او .وظیفه من خانه داریه وظیفه مرد کار و تامین زندگی هر کس غیر از این به گوشم بخونه شیطانه.

عروس دهه 70 :تقسیم وظایف چیزیه که باید دوباره معنی و تعریف بشه.دلیل نداره من همیشه غذا درست کنم من کلاس گیتار دارم کلاس آواز دارم  . فقط سه یا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوی غذا بیاد.اما خب می دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.

عروس دهه 80 :تقسیم وظایف یه حرف احمقانه و سنتیه هر کس به فراخور حالش هر کار که از دستش بر اومد انجام میده هر کاری که می کنم از لطف منه نه وظیفه من پس من هر کاری تو خونه می کنم لطف می کنم. تعهد و وظیفه اعصابمو بهم می ریزه.

 

پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن

پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون

پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه

 

دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000

دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100

دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5

 

پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی

پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی

پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت

 

دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر  امامزاده ها  را شفیع می کرد دعا و نذر می کرد وبالاخره  حاجت دل خود را می گرفت

دختر دهه 70 :پیش رمال و دعا نویس می رفت و حاجت خود را طلب می کرد.

دختر دهه 80 :در شرکت های خصوصی به هر نحو که شده رفع حاجت می کند.

 

 

جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن

جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن

جوان دهه 80 :یکی منو شفا بده.

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:11 |

 

 شبگرد شهر می گوید...زیبایی همراه با سپیده از شرق طلوع خواهد کرد...

 و هنگام ظهر زحمتکشان و خستگان در راه می گویند...ما از پنجره های غروب زیبایی را دیده ایم که بر دامن

 تپه ها آرمیده است...  

 و در زمستان آن بینوای در برف مانده می گوید...زیبایی همراه با بهار بر بلندیها خیمه خواهد زد...

 و در تابستان آن دهقان سالخورده می گوید...ما زیبایی را دیده ایم که با برگهای پاییزی رقصان به زمین می آید

 و در گیسوی او برف و بوران را مشاهده کرده ایم...

 شما همه این سخنان را در باره زیبایی گفته اید...

 اما...به حقیقت از او هیچ نگفته اید...بلکه آرزوهای نایافته خود را بیان کرده اید...

 در حالیکه زیبایی یک نیاز نیست...بلکه تجربه ای از شادی و مستی است...

 زیبایی نقشی است که شما می بینید اگر چه چشمهایتان را ببندید و آوازی است که می شنوید اگر چه گوشهایتان

 را بگیرید...

   

+ نوشته شده توسط nooghteh در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:48 |

                                               حالا که پابند تو هستم می گریزی
                                                 پابند لبخند تو هستم می گریزی
                                                با خنده هایت زندگی می آفرینی
                                                تا دیدمت فهمیدم این را آخرینی

                                                     از بوسه پرهیزم نمودی
                                                     با غصه لبریزم نمودی
                                                    بارون غم غرقم نموده
                                                   عشقت حواسم را ربوده
                                                    می گریزی می گریزی
                                                            می گریزی

                                                روزی تو ز من گر جدا بشوی
                                                    با غیر دلم آشنا بشوی
                                                     بی وفایی بی وفایی
                                                              بی وفایی

                                         حالا که پابند تو هستم می گریزی
                                           پابند لبخند تو هستم می گریزی
                                          با خنده هایت زندگی می آفرینی
                                           تا دیدمت فهمیدم این را آخرینی

                                                از بوسه پرهیزم نمودی
                                                 با غصه لبریزم نمودی
                                                بارون غم غرقم نموده
                                               عشقت حواسم را ربوده
                                                می گریزی می گریزی
                                                       می گریزی
                                             می گریزی می گریزی
                                                       می گریزی

+ نوشته شده توسط nooghteh در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:12 |

        تو این مواقع من چیزی نمیگم

+ نوشته شده توسط nooghteh در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:41 |

  وقتی نا له های خرد شدنت زير پای عابران نوای دل انگيز شد...

         چه فرقی می کند برگ سبز کدامین درخت بودی

+ نوشته شده توسط nooghteh در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:3 |

سوسیالیسم:یکی را نگه میدارید دیگری را به همسایه خود میدهید
کمونیسم : دولت هر دو را گرفته و شماو همسایه تان را در شیرش شریک میکند
فاشیسم : شیر را به دولت میدهید دولت شیر را به شما میفروشد
کاپیتالیسم : هر دو را میدوشید و شیر را بر زمین ریخته تا قیمتها همچنان بالا باقی بماند.
نازیسم : دولت به سوی شما تیر اندازی کرده و هر دوگاو را میگیرد.
آنارشیسم : گاوها شما را میکشند و همدیگر را میدوشند.
سادیسم : به هردوی آنها تیر اندازی میکنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید.
آپارتاید :شیر گاو سیاه را به گاو سفید داده ولی گاو سفید را نمیدوشید.
دولت مرفه : آنها را میدوشید و بعد شیرشان را به خودشان میدهید تا بنو شند.
بروکراسی: برای تهیه شناسنامه آنها هجده فرم در سه نسخه پر میکنید و دیگر وقت شیر دوشیدن آنها نیست.
ایده آلیسم : ازدواج میکنید همسر شما آنها را میدوشد.
رئالیسم : ازدواج میکنید اما هنوز خود شما آنها را میدوشد.
متحجریسم : زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.
فمینیسم : حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.
پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید. از هر کدام شیر بدوشید فرقی نمیکند.
لیبرالیسم : آنها را نمیدوشید چون آزادیشان محدود میشود.
دموکراسی مطلق : از همسایه ها رای میگیرید آنها را بدوشید یا نه.
سکولاریسم : دو گاو دارید پس دیگر به خدا نیازی نیست.

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:53 |

 

پدر گفت: که نعش ملیحه را زیر پاهای درخت بگذارند و با اشاره سربه بگم اشاره  کرد که شروع کند   بگم  بسم الله گفت و خطبه عقد را با صدای بلند خواند .

همه به جنازه نگاه کردیم .     بگم یک بار دیگر هم خطبه عقد را خواند .

صورت ملیحه زیر کتان بود و بگم برای سومین بار خطبه را خواند .

پدر گریه اش را قورت داد و روی زمین نشست  کف دستش را روی کتان جایی

که پیشانی ملیحه پنهان شده بود گذاشت .

حالا ملیحه برای درخت گز عقد شده بود .

                                                                                     بیژن نجدی

+ نوشته شده توسط nooghteh در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:19 |

 گروهی از جوانان با تاتوی نقشه جهان روی بدنشان هم قسم شدند که نگذارند دست هیچ بیگانه ای  به ایران برسد

   اگر گفتید ایران در کجای نقشه فوق قرار دارد

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:37 |


دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در ‏سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي ‏از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ‎ .‎
من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار ‏يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت‎.‎
خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت‎.‎
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار ‏كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند‎.‎
دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه‎ .‎
خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: ‏شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره ‏زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و ‏دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي ‏آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، ‏از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ ‏فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: ‏بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر ‏دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي ‏درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با ‏يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي ‏است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با ‏هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ‏ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است‎.‎
و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در ‏دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. ‏و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. ‏‏«آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي ‏معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم ‏برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط ‏اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم‎.‎
خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي ‏گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست ‏نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد‎.‎
و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام ‏پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد‏‎  .

                                                                نویسنده  مهدی زینالی

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:11 |
 عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد مي كنه و با اشك تموم مي شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتي كه دردها و رنجا رو دور نريختي توي زندگي به درستي پيش بري ...
+ نوشته شده توسط nooghteh در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:48 |

با اسب زنده گی بر ساحل زمان می تازیم
و امواج خروشان و کف آلود دریا
رد مارا از ذهن ساحل پاک می کنند ...
و تنها ساحلی بجای می ماند که
انتظار رهگذران جدید را می کشد
و همچنان ساحل بر جای می ماند ...

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:42 |

 

 اما من با شما می گویم چنانکه انسانهای مقدس و راست کردار

نمی توانند به ورای آن قله رفیع که در همه شماست پرواز کنند

همچنین شریران و ضعیفان نیز نمی توانند به مرتبه ای نازلتر از نازلترین

نقطه ای که در همه شما هست فرو افتند

و چنانکه یک برگ درخت نمی تواند بدون آگاهی خاموش همه درخت زرد شود

یک خطا کار نیز نمی تواند بدون خواست پنهانی همه شما مرتکب خطایی شود

شما همه چون قافله ای با هم به سوی گوهر الهی ذات خویش در سفرید

راه شمایید  و راهرو  شمایید

و هنگامی که یکی از شما فرو می افتد, او قربانی آن کس می شود که پشت

سر اوست و هشداری است که به او از وجود سنگهای لغزنده میدهد

او همچنین قربانی آن کس می شود که پیش از او با گامهای چابک و استوار راه

سپرده اما  آن سنگ لغزنده را از جای بدر نبرده است

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:54 |

 

يادم دادي در خيالم سياهي را پاك كنم
يادم دادي در آسمانم ابرها را پاك كنم
زيبايي زندگي را در چشمانت آموختم
حرفهايت را در سكوت لبانت آموختم
دستانت را پر مهر كردي تا فراموش نشوي
قلبت را به ياران سپيد دادي تا فراموش نشوي
قضاوت سرنوشت را عدالت كردي
آخرين بار مرگ را زندگي كردي
هدايت را پناه بي پناهان كردي
عشق را راز نيت هر خانه كردي
چه درسها بر من آموختي هست در خاطرم
براي آخرين بار نفس مي ماند در خاطرم

+ نوشته شده توسط nooghteh در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:50 |

 دگر پرنده از یاد برده بود اسمان را آسمان از یاد برده بود ابر را ابر از یاد برده بود دریا را دریا از یاد برده بود باد را باد از یاد برده بود کوه را کوه از یاد برده بود زمین را و زمین انسان را از یاد برده بود و انسان خدا را... و خدا به خاطر داشت اما ...خاطره ی ما در کجا جای دارد...

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:36 |
 

چراغهای شهرم را هميشه دوست داشتم. به خاطرشان تا لبه ی بام خطر می کردم، تا دورترين شان را هم پاييده باشم. شبهای ابری که به دل طعنه می زدند، ستاره های زمينی کوچک و رنگارنگ بی ستارگی آسمانم را کم نور می کردند. اما حالا اينجا همه اش نورهای درشت است که می آيند و می روند.   خطر از لبهای بام جسته است و آسمان پر ستاره. و دلی با من است که شبان بی ستاره اش وامدارانند.

+ نوشته شده توسط nooghteh در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:12 |

 گاهی انسان نیازمند تنهایی است گاهی انسان نیازمند عشق است روزی به جاده ای تاریک قدم می نهیم جاده ای را که هیچ کس را خبری از آن نیست   شمعی به دستمان داده اند تا با آن راه خود بیابیم شمعی که تا آن را روشن می کنیم فقط خود را می بینیم   نه چیز دیگر از آن چه که تا کنون غافل بوده ایم    عشق درونمان که خاموش شده است انسان به آسمان خیره می شود به زمین می اندیشد  در آب غرق می شود از باران می ریزد در صخره ها می شکند در برف می غلتدبا مورچگان زندگی می آموزد با پرندگان پرواز می کند با شیر می درد با آهو خیز بر می دارد با خود به جای خود زندگی می کند با شمع نور می افشاند با دریا ، وسعت بی پایان را می بیند با ستارگان زیبایی می بخشد با خدا نجوا می کند اما با چه چیز می توان عشق را بدست آورد چگونه می توان خدا را دید این سؤالی است که همیشه می پرسیم گاهی آدمی تنها می شود به تنهایی می اندیشد و تنها می شود گاهی انسان نیازمند تنهایی است...

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:52 |
  بیا از اینجا در بریم بیا با هم فرار کنیم
  غصه هارو جا بذاریم شادیارو سوار کنیم
  بپر بالا عزیزم اگه نریم دیر میشه
  این عشق ممنوعمون دوباره زنجیر میشه
  این موتور قراضس ولی مث فشنگ
  بنز و بی ام و نیستش ولی اینم قشنگ
  دلهره ی رفتنو از تو چشات می گیرم
  اگه نیای در بریم من از غصه می میرم
  یه سرزمین بی مرز یه دشت بی انتها
  یه قصر نقلی و قشنگ اندازه ی خود ما
  آخ که چه حالی میداد فرار از این فلاکت
  از این عذاب ممتد از این همه شکایت
  آخ که چه حالی میداد همیشه خواب می دیدم 
  جای سراب تو جاده یه ذره آب می دیدم
  آخ که چه حالی میداد آرزو آرزو نبود
  از پس این ترانه ها نمی شدیم زخم و کبود !!!

+ نوشته شده توسط nooghteh در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:35 |

 اشک من غلتید از چشمانم جاری شد و بر خاک لغزید ، ... زمین آن را بلعید و در جان گلی دمید .... گل به زندگی سلام کرد و سلام گل به خداوند رسید خداوند باران مهرش را بر سر من بارید و باران مرا خیس کرد تا بگوید اشک تو چقدر قدرت دارد و قدرت تو در مقابل قدرت خداوند ناچیز است !!!

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:32 |

تو این زندگی دنبال چی می گردی ؟
اگر فکر کردی که
می تونی عشق رو پیدا کنی
باید بهت بگم داری تو قطره دنبال دریا می گردی !
تموم عمر تو قطره از پی دریا لحظه هارو کشتیم !
غافل از اینکه سرمون رو بالا بگیریم و یه نگاه به دور و برمون بندازیم !

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:12 |

  دیگه غصه خوردنم سیرم نمی کنه
  شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن
  مثل یه آوازی که گوشای بی تفاوت براش نقش دروازه رو دارن
  مثل مزه ی تکراری آب واسه سنگای رودخونه
  درست مثل همون کوهی که هر روز دم غروب خورشید و پشتش قایم می کنه
  مثل یه پل کهنه که روزی هزار تا عابر بی خبر از روش رد می شن
  بدبختی ما آدما اینه که عادت کردیم به عادت کردن
  و این تنها دلیل بی تفاوتیه

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:39 |
 

کاش فقط یک لحظه دنیا مال من بود 


             تا تو اون لحظه دنیارو بهت تقدیم می کردم

+ نوشته شده توسط nooghteh در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:50 |

 تنها یک نقطه مانده بود ... تنها سر خط یک نقطه روی دل – تنها نقطه ی  نور در آسمان نقطه ، آخ نقطه که چه قدر دوست داشت حرف باشد........ همیشه می پرسید چرا تمام کننده ی حرف هاست و آغاز کننده نیست و اینکه جرم های حرف های دل شکسته – حرف های دروغ خداحافظی های نا خواسته – سلام های ناشی از هیجان تمامش به گردن او بود چرا حرف ها ، در خیال خود نقطه را به گونه ای دیگر می پندارند ؟!! به خودم گفتم : « شاید انسان یک نقطه باشد » و در خیال آینه ای به خود گفتم : آیا تو یک انسانی ؟!!

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:10 |

 بذار تا برات بگم :
وقتی که فردا صب خورشید دامنشو رو شهر پهن کنه
وقتی که صدای بوق ماشینا سکوت خیابونو بهم بزنه
وقتی قاصدک مسافر از راه برسه و رو سکوی پنجره فرود بیاد
وقتی که فواره پارک با گلا و چمنا آب بازی کنه
وقتی صدای "بابا نان داد" بچه ها از پنجره کلاس شنیده بشه
وقتی که میوه فروش سر کوچه جلوی مغازه شو آب و جارو کنه
وقتی که اولین خمیر نونوائی با تن داغ تنور آشنا بشه
وقتی که اخبارگوی رادیو شروع کنه به خوندن دروغای رو کاغذ
و قتی که تو چشماتو باز کنی و صدای همیشگی روز و بشنوی !
من
من تو انتهای این روزگار لعنتی دارم دنبال یه جا پا می گردم که پامو روش  محکم کنم !
                                                سعید قنبری

 

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:53 |

 

 

        حضور خانمها

       در ورزشگاهها

           آزاد شد      

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:8 |
  

  خدایا تا به کی مردان به خوابند                   زنان تا کی گرفتار حجابند

  مگر نه در دهات و بین ایلات                    همه رو باز باشند آن جمیلات

  زنان در شهر ها چادر نشنینند                    ولی چادر نشینان غیر اینند

  مگر زن در میان ما بشر نیست                  مگر زن در تمیز خیر و شر نیست

  تو پنداری که چادر ز آهن و روست ؟          اگر زن شیوه زن شد مانع اوست ؟

  چو زن خواهد که گیرد با تو پیوند               نه چادر مانعش گردد   نه رو بند

  اگر زن را بود آهنگ حیزی                     بود یکسان تئاتر و پای دیزی

  پری رو تاب مستوری ندارد                     در  ار بندی سر از روزن در آرد

                                                                         ایرج میرزا

  لازم میدونم بگم که من چادر را بد نمی دونم  این بده که یه عده  عقیدشون را به همه جامعه تحمیل کنند

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:30 |

     انگار كه تقدير گفته بود
     انگار كه يك جا نوشته بود
     آن شب كه تو با من يكي شدي
     آن شب كه شعر من به تو از سهم زندگي
     خود آمده در خلوت ما قصه ها نوشت
     آن شب كه تو از راز دلم باخبر شدي
     از آرزوي آمدن فصل ديگري
     وقتي كه فقط گوش افق
     از تب پرواز بشنود
     وقتي كه عشق، زمزمه واژه ها شود
     وقتي نگاه رهگذران با غم هم آشنا شود
     وقتي زلال آينه ها سهم هم شود
     انگار كه تقدير گفته بود
     انگار كه يك جا نوشته بود
     من بايد از اين محنت فردا به تو مي گفتم

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:46 |
 

   وقت مردن رسيده است
   وقت حس کندن
   وقت گذشتن از درد رسيده است
   در تو می توان مردن را احساس کرد
   امتحان عشق را يکبار کرد
   در تو می توان عشق را تجديد کرد
   عشق گورستانی را تاييد کرد !
   در نفسهايت مردگی را فرياد کرد
   با تو می توان احساس را بيدار کرد
   مثل مردن در خواب خوابيدی
   زندگی را خط خطی ناميدی
   ای تو !‌ که مرده ترين صدای ذهن شبی
   ای تو !‌ که دورترين نقطه آغاز شبی
   در تو می توان لحظه ای را تثبيت کرد !
   عشق گورستانی ...
   فصل مشترک مرده های پنهانی
   تمرين مردگی در گورستان
   حس عاشقی در تابستان
   با تو می توان حس را فرياد کرد
   احساس مردن را يکبار کرد !
   با تو رقصيدن
   در تو روييدن
   با تو فهميدن
   در تو بوسيدن
   با تو می توان بوسه را تکرار کرد
   حس شهوت را ارضاء کرد !
   عشق گورستانی ...
   مردن در ريتم پر درد شب
   خوابيدن در نگاه مست ياس
   عبور از گذرگاه پر سکوت
   با تو می توان جاودانگی را تثبيت کرد !
   با تو تنها مرده زندگيم
   می توان همه کار کرد
   اما نمی توان مردن و زنده شدن را تکرار کرد

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:29 |

 

آن زمان كه ديگر نمي توان ازسياهي ها سپيدي ساخت
آن هنگام كه جغد پير ترانه هاي خاكستري بر ديوار اتاقم چنبر مي زند
زماني كه درد خيمه مي بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه اي كه هر ثانيه همانند پتك مي كوبد بر افكارم
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ديوانگي نيست
خودكشي حقارت نيست
خودكشي حماقت نيست
زماني كه مغزم پيش مي رود به هر نا كجا آباد !
وقتي كه غده بد خيم زندگي ريشه كرده است بر روحم
زماني كه براي واژه خوشبختي معنايي نمي يابم
لحظه اي كه چشمانم به هر سمتي مي رود واژه مصيبت را بر ديواره ها مي خواند
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ضعف نيست
خودكشي درماندگي نيست
خودكشي جهالت نيست
شعار ندهيد كه زندگي زيباست
عشق و اميد وآرزو را غرولند نكنيد
در مي يابيد مرگ را
خودكشي يعني شهامت
خودكشي يعني جسارت
خودكشي يعني رهايي
خودكشي ... آه ... خودكشي

 

+ نوشته شده توسط nooghteh در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:52 |

 

   مي خواهم با تو بمانم
   مي خواهم از تو بگريزم
   ميان اين همه ديوار
   نه راهي در پيش
   نه راهي در پس
   زمين به هم دردي با من تكاني مي خورد
   همه جا باد است و لرزش
   سكوت را هم ياراي هم دردي با من نيست
   به كجا بگريزم اي يار
   اي يگانه ترين يار
   جستجوي بي پاياني در اندرونم
   ترا آن جا هم خواهم يافت
   ترا در مخفي ترين خلوت درون
   ترا اي فرشته كوچك انتظار
   ترا اي فرشته عذاب زندگيم
   با يافتن تو
   جستجوي دوباره اي آغاز خواهم كرد
   به درون تو
   اين راه را برگشتي هست؟

+ نوشته شده توسط nooghteh در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:13 |