هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او سپارید
هر چند تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید
هر چند دعوت او رویاهای شما را چون باد مغرب در هم کوبد و
باغ شما را خزان کند
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد به صلیب نیز می کشد
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می رود و ظریف ترین شاخه های
شما را که در آفتاب می رقصند نوازش میکند
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به
زمین چسبیده اند تکان می دهد
عشق با شما چنین رفتارها میکند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید
و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزئی از آن شوید
اما اگر از ترس بلا و آزمون تنها طالب آرامش و لذتهای عشق باشید
خوشتر آنکه عریانی خود بپوشانید
و از دم تیغ خرمنکوب عشق بگریزید
به دنیایی که از گردش فصلها در آن نشانی نیست
جایی که شما می خندید اما تمامی خنده خود را بر لب نمی آورید
و می گریید اما تمامی اشکهای خود را فرو نمی ریزید
عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش
و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش
عشق نه مالک است و نه مملوک
زیرا عشق برای عشق کافی است ...
+ نوشته شده توسط nooghteh در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385 و ساعت
1:3 |